نگاهی به مجموعه ی شعر «تشریفات»، انتشارات چشمه، 1389، سروده ی بهاره رضایی

احسان براهیمی

 

بهاره رضایی از جمله شاعرانی است که از دهه ی هفتاد در عرصه ی شعر معاصر فعال بوده است و بعد از چاپ چند مجموعه شعر و تجربیات فراوان به «تشریفات» رسیده است.

شاعر در روایت های این مجموعه از ترکیب ابژکتیو و سوبژکتیو، فضای تازه ای را برای مخاطب به وجود می آورد و با لحن صمیمی، حال و هوای نوستالژیک خود را به نمایش می گذارد:

با یک اتومبیل سیاه شش در آمد / من با لهجه ای تزئینی / چیزی شبیه گیلکی خفیف مادرم / که توی حلقم /  ورم کرده بود /
سلام کردم / محافظ نداشت / برای همین یک دور / توی ذهنش قدم زدم / انگار /  به قسمت اشیای گمشده رفته باشی  /
یک خاطره از کودکی من / روی شیر سنگی / در رامسر بستنی می خورد / بخشی از هویتم / چل تکه / خبردار ایستاده بود /
و همین طور در یک اسلاید/ من با خودم حرف می زدم / و روی جهنم با تو بودن آب می ریختم  / آب می ریختم  /
و تو خاموش نمی شدی / همین جا  / از خودم / از کلمه / عذرخواهی می کنم.

(اسکورت شرقی - ص9 و 10 و 11)

شاعر در «تشریفات» به سفرهای خیالی می رود تا شاید کودکانگی اش را در گم گشتگی های راه، پیدا کند و با اشتیاق و دلهره در جهانی که ساخته است به موجودی دیگر بدل شود.

حرکت راوی در متن، تجربه ای است که غایت اش همواره در نقطه ی آغاز می ماند:

... باید از ا ین جا بروم  / به رودسر / شهر غمگینم / و در اتاق کودکی هایم / یک دل سیر / لیلی و مجنون بخوانم.

(کتابخانه ی ایاصوفیه؛ استانبول-ص41)

گاهی راوی در متن ها، آنگونه دچار دلتنگی و اندوه می شود که حال و هوایش را به زبان توضیح می گوید و یا شعر را نیمه تمام رها می‏کند. به همین دلیل برخی از شعرهای این مجموعه از ابهام و چندلایه بودن فاصله گرفته اند:

... توی دلم / جنگی در گرفته / که نمی توانم برقصم / حتی اگر / والس ملایمی / تو را به یاد من بیاورد / هنوز مستبد / توی خودم هستم / نه / اصرار نکنید / من هرگز نمی رقصم.

(نسخه ی بدل ص 44 و 45)

یا:

روزی سه بار / صبح / ظهر / شب / و الیوم های رنگی اش را می خورد / و در اطراف قصر / دنبال لنگه ی گمشده ی کفشش می‏گشت .../ نه! / نمی توانم این شعر را تمام کنم / ارتفاع این اندوه / بیشتر از سطح دریاست.

(سیندرلا-ص 74)

ماهیت زبان شعری چنان است که کلمات در شعر، کارکردی متفاوت با کارکرد معمول شان دارند. بهاره رضایی در «تشریفات» از اسامی خاص مانند اسم های شخصیت ها و اماکن بسیار استفاده کرده است. این مسئله باعث می شود که دال ها به واقعیتی بیرون از شعر ارجاع داده شوند و کیفیت درون متنی از بین برود:

مثل گالیور / در سرزمین کوتوله ها / توی زندگی ام پخش و پلاشدی / معرفی می کنم / از سمت راست / من / فِلِرتیشیای مهربان تو / تو / غول عجیب شب های من / بدون چراغ جادو هم / حاکمیت تو را / به / رسمیت می شناسم ...

(یادداشت تفاهم ص72 و 73)

در «تشریفات»- با تمام فضاسازی های مناسب - هنوز امکان فشرده شدن و حذف حشو وجود دارد تا انسجام ساختاری شعرها،
بهتر حفظ شود.

بهاره رضایی در برخی از شعرهای کوتاه، پیرایش و  به هم پیوستگی را به خوبی انجام داده است:

از پشت آیفون / گنجشک های کوچکی / که روی لب هایم / جا گذاشتی / تخم گذاشتند / جوجه های کوچکم /
حالا بزرگ شدند / و رد تو را می گیرند.

(بهانه ص 30)

سخن پایانی اینکه: شعرهای بهاره رضایی پویاست و مخاطب را به حرکت در متن و کشف فضاهای تازه فرامی خواند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1392ساعت 17:55  توسط احسان براهیمی  | 

مروری بر " آستارا تنها بندر بی کشتی"

اثر : داوود ملک زاده

احسان براهیمی

"آستارا تنها بندر بی کشتی " نام سومین مجموعه شعر از داوود ملک زاده است که در سال 1392 ، از سوی انتشارات نگاه ، منتشر شده است .

داوود ملک زاده ، شاعر جنگل و دریا و عاشقانگی هاست . در  بسیاری از شعرهای این مجموعه حال و هوای شاعر با نشانه های طبیعت پیوند خورده و با ارجاع کلمات به بیرون از متن ، جریانات معمول زندگی ، با زبانی ساده اما شاعرانه گفته می شود :

"(شب ، خارجی ، ساحل) / دراز می کشی بر پلاژی در ساحل خزر / لحاف ترد و خنکی / به روی ات می ریزد /  باد. "  ص 37

شاعر " آستارا تنها بندر بی کشتی " در برخی از شعرهایش ، عشق ها و آرزوها را به سمت حسرتی عریان و نتیجه گیری در متن می کشاند که تاویل پذیری را برای مخاطب پایین می آورد و فضای شاعرانه را به سمت نثر می کشاند :

"... آه ، / چه طالع بی مقداری / هیچ یک از اینها نیستم / اشرف مخلوقاتم / عاجز عاجز / با حسرتی تمام نشدنی ." ص 88

یکی از مباحث مهم در شعر ، فرم است که از به هم پیوستگی عناصر مختلف در ترکیب عمومی به وجود می آید. هر خواننده ی برخوردار از توانش ادبی ، ساختمان شعری را مورد قبول می داند که اگر کلمه ای را از متن، حذف ویا اضافه کند،  ساختمان فرو بریزد.

داوود ملک زاده شاعر توانایی است اما در شعرهای این مجموعه به انسجام ساختاری مطلوب نرسیده است . با اینکه گاهی از ارتباط کلمات در بوجود آمدن فضای مورد نظر استفاده کرده است :

" مثل سربازی گمنام / که با عشق به وطن / به جبهه می رود / دوستت دارم / مثل سرباز وظیفه / که مجبور است بجنگد / دوستت دارم / تو / مین میدانهای جنگی هستی / که یک روز به جای دشمن / زیر پای من / منفجر می شوی "   ص 5و 6

با اینکه ملک زاده ، شاعر حسرت های بارانی است ، گاهی ازلذت های ساده می گوید و مخاطب را برای دگرگونه دیدن دنیا دعوت می کند :

"مثل طعم بستنی در کافی شاپ خاطره / مثل عکسی از دوران مدرسه / مثل برگه ی تشویقی پادگان / مثل یک سیگار بعد از شام / مثل ... / مثل شب شعر من و تو و او / خنده هایی آمیخته با گریه و سنج / " کجای دنیا قشنگ نیست  ؟  بگو !"  ص56

یکی دیگر از مولفه های این مجموعه ، طنزی ست که در زبان برخی از شاعران خطه ی شمال ایران وجود دارد و بیشتر تحت تاثیر شعر های فرا نو از اکبر اکسیر می باشد . طنزی رندانه و پنهان که انسان اهل اندیشه را به تامل وادار می کند و جریانات در متن ، شوخی شوخی  ، جدی می شوند :

" پدرم می گفت : /یک موی تورا به دنیا نمی دهم / و هر ماه مرا به سلمانی می برد ! "  ص62

تشبیه و تشخیص در شعر های ملک زاده موج می زند . راوی یا شاعر در متن ، برای عینیت بخشیدن به کسالت احساساتی که نسل سوخته را هم گرفتار کرده است ، دست به دامن اشیاء پیرامون می شود و در ناکامی خویش از جهان ، به گفتگوی درون می پردازد :

"مثل قلیانی با زغال خاموش / کام نمی دهد این معشوق / نه دل می برد / و نه دلی برای بردن دارد / روی نیمکت بی جان / خمیازه موی دماغ می شود / چشم می دانم به دور و بر/ یک نفر بیاید مرا و دلم را بدزدد." ص 64

شاعر " آستارا تنها بندر بی کشتی " وقتی که تخیل را در خدمت فضا سازی به کار گرفته است به سمت موفقی از چگونگی در شعر و نه تنها چه گفتن پیش می رود :

" نه ، / نمی توانم چشم بپوشم / از گناهی که تو باشی / حتی اگر خدا / یک ستاره بالای اسمم بگذارد / من شاگرد ناخلف جهانی ام / با مبصری مهربان / که هر ساعت / مرا سرهنگ دوزخ می سازد / و تا دربان نیامده / حساب ام پاک می شود ." ص 27 و 28

با آرزوی موفقیت برای داوود ملک زاده عزیز  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1392ساعت 17:54  توسط احسان براهیمی  | 

نمی دانم ستاره ی مرده ی چند نفرم!

نمی دانم ستاره ی مرده ی چند نفرم!

نمی دانم ستاره ی مرده ی چند نفرم!

نمی دانم ستاره ی مرده ی چند نفرم!

نمی دانم ستاره ی مرده ی چند نفرم!

نمی دانم ستاره ی مرده ی چند نفرم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1392ساعت 12:54  توسط احسان براهیمی  | 

روزنامه نیم­ نگاه  -  سال 15 -  شماره 4339

مروری بر «کلاغباز حرفه­ای شده ­ام»

اثر: احسان براهیمی

محمدامین فصحتی «سینا»

شاعر که باشی می­دانی مسافر راه ­های شوسه و آسفالت شده نیستی، ناهمواری هایی انتظارت را می­ کشند که تو باید با پشتوانه­ ی شناخت از شعر، تجربه، تمرین، عرق­ریزی روح، وقوف به جوهره­ ی شعر، ابزارهای زیبایی شناسانه­ ی شعر و ... این ناهمواری ­ها را هموار کنی و تبدیل به راهداری قابل و خبره شوی. باید منتظر دست­ اندازهایی باشی اما نباید خم به ابرو بیاوری. دو طرف جاده دره و پرتگاه است پرتگاهی به نام «نثر» و خطری به نام «پیش ­پا افتادگی» اگر با مرکب وزن و قافیه ره نسپاری کارت به مراتب سخت­ تر و مقصدت مبهم ­تر خواهد بود وظیفه شاعری­ ات حساس­تر و خطیرتر. چه راکبان شعر سپیدی که سقوط در پرتگاه نثر را تجربه نکرده­ اند و شعرشان فدا نشده است پس باید همگام با شهود و جوشش شاعرانه تعقل، تدبر و احتیاط را همگام سرایش خود کرد.

شاعر سی ­ساله ­ی شیرازی «احسان براهیمی» در مجموعه شعر «کلاغباز حرفه ای شده ­ام» تا آنجا که توانسته سعی کرده به الزامات بالا دست یازد و از ورطه ی نثر شعر خود را دور سازد.

سروده­ ی اول دفتر شعر این شاعر نوید این را می­ دهد که قابلیت شاعر بودن به معنی تام و تمام را دارد: در عمق متن که هوش آمدم/ تبعیدم کردند/ به ناکجاآباد/ به دهکده­ ای متروک/ در سطری مبهم/تهدید کردند/ به
کلبه­ ات/ نزدیک نشوم/ شبحی/ که هر صبح / در مه می ­دیدم/ به یقین تو بودی / اما/ به احترام علفزار روییده بر ابرها/ خودم را گم کردم/ ناگهان باران گرفت/ گاهی به رنگ سبز/ گاهی به رنگ سیاه/ کلمات هم از ترس خیس شدن/ چترهایشان را باز کردند/ کلمات ماجراجو/ مردند اما/ مدفون/ در خاطر مقدس بابونه ­های کنار چشمه/
نمی­دانم چرا از کودکی / هر وقت در رویای چشمه و دشت غرق شده­ ام/ دخترکان کولی عاشقم شده­ اند/ موهای آنها بوی دلتنگی پیراهن تو را می­دهند/ درست مثل تو می ­رقصند/درست مثل تو دف می­زنند/ مثل تو راه خانه ­ام را گم می­کنند. «کلاغباز حرفه­ ای شده­ ام صص 5و 6»

شاعر، در شعر بالا به مدد دو عنصر مونولوگ و روایت شعر را به پیش می­برد. بهره­ گیری ناآگاهانه از روایت خیلی راحت می­ توانست شعر را به ورطه­ ی نثر بکشاند اما او به مدد بهره ­گیری از وجوه زیبایی شناسانه­ ی شعر یعنی تخیل، تشبیه و آرایه­ های ادبی از جمله انسان نمایی توانسته اثر خود را به شعر نزدیک کند با توجه به این که او از وزن نیز استفاده نکرده است. در واقع شاعر با توسل به وجوهی غیرمستقیم توانسته در بیشتر سروده­ های کتابش، شخصیت محسوسی را برای شعرهایش دست و پا کند یکی از این وجوه غیرمستقیم نماد است:... انگار/ از داغ شمعدانی­ ها/ جغدها/ چله­ نشین شده­ اند/ در بیغوله ­های شب (همان ص 18)

وامانده­ ی بت­ هایی شکسته ­ام/ یک جنین مجرم درون شیشه...

                                                          (همان ص 20)

در نمونه­ های یاد شده شمعدانی­ ها، جغدها، بت­ ها و جنین، در واقع نمادهایی هستند بی­ شک ما به ازای واقعی
داشته ­اند. گفتیم که براهیمی برای این که واقعاً شعر بگوید متوسل به تخیل و خیالپردازی نیز می­شود و بدین ترتیب از نثر فاصله می­گیرد و به شعر می­رسد:

... ناگهان / صدای بال­های سیمرغ/ به رقصم می­آورد/ تا بی­ وزن/ لابه­ لای شاخه­ های نارنج معطر حیاط/ به دنبال زیرپوش گمشده­ هایم/ چند شکوفه­ ی سیاه / بچینم/ از گیسوانت .... (همان ص 18 و 19)

... می­ خواهم بنویسم/ از کوچه باغ­های یاس/ از کشف راز  درخت متهم/ تا ناپدید شدن / در دست­های زنی/ که ابرهای قرمز را / ریخته بود توی پیراهنم.                       (همان ص 48)

... می ­ترسم دوباره بیرون بزند/ نیلوفری از پیشانی ­ام... (همان ص 52)

شعر شماره 47 را می­توان یکی از موفق ­ترین شعرهای دفتر «کلاغباز حرفه­ای شده­ ام» به حساب آورد که در واقع با استفاده از تشبیهات، تصاویر، تخیل و نیز به خاطر حس بالایی که این شعر دارد از نمونه­ های موفق این دفتر است: درختی که ادامه­ ی من است / بی ­پرنده و پروا/ تنها/ ریشه در حوصله­ ی آسمان دارد/ تنش/ سرشار زخم­های فراموش/ چشم­هایش / طعم گیلاس­های برزخ / سایه­ اش / قرار جفت­ های بی­قرار/ درختی که ادامه­ ی من است/
بی­ پرنده و پروا/ تنها مردگان زنده را می­فهمد.  (همان ص 58)

از حیث شخصیت راوی شعرهای این دفتر باید گفت مخاطب با روایتگری ذهن­گرا و علاقه­ مند به عوالم ذهنی و فردی طرف است که این فردیت گاه بار نوستالژیک شایان توجهی دارد: بانوی دشت­ها و خاطره ­ها!/ کودکی ­ام را گم کرده ­ام در آغوشت/ دزدهای گردنه/ دنبالم می­گردند/ چگونه؟!/ چگونه ببوسمت؟!/ که اسبهای درون چشمانت / رم نکنند/ بگذار/ رد پای همبازی­ هایم را / آتش بزنم. (همان ص14)

نمونه­ای دیگر:

از عمق حیاط کودکی/ هنوز دلخستگانت/ زنجیر می­ بافند/ با شیهه نسیم/ در گوش سروهای خمیده/ در خواب
 یاس­های مایوس / من اما/ از شش خانه بازی/ برمی­گردم/ از گلایه­ های پدربزرگ پنج ساله/ از بازنشسته باغچه­ ای که / سال­هاست/ کر شده است  (همان ص 34)

برخی واژه­ ها به اعتبار بار معنایی­شان ذهن بعضی از شاعران را به خود درگیر کرده است که آنها را می­ توان
واژه­ های کلیدی در سروده ­های آن شاعران نامید، در دفتر «کلاغباز حرفه­ای شده ­ام» نیز به نظر نگارنده واژه کلیدی، «کلاغ» است و از اهمیت این واژه همین بس که در عنوان این دفتر جای دارد:

کلاغباز حرفه­ای شده­ ام/ از بس که دروغ شنیدم/ در تاریک – خانه ­ی ازل... (همان ص 39)

مثل گورستانی پیچیده در خواب/ مثل کلاغی که هزار سال/ بی­ سر ادامه داد/ بریده ­ام از همه جا ...    (همان ص 41)

و این شعر کوتاهی که بر پشت جلد دفتر شعر براهیمی نقش بسته اما در خود دفتر او به چاپ نرسیده­ است: آزاد کرده­ ام/ کلاغ­هایم را / قارقارهای پنهان / اما/ عذابم می­ دهند. از سوی دیگر سروده­ هایی در دفتر شعر براهیمی به چشم می ­خورد که از لحاظ ساختار و همین­طور پایان­ بندی آنگونه که انتظار می­ رود قوی نیستند:

به خواب­هایم که می­ آیی/ از خاکستر بوسه ­ها زاده می­شوی!/ سرگشتگان معبد خورشید/ می­دانند/ هنوز/ یک دور کامل نزده ­ام/ که کاهنان/ می­ سوزانند/ لبهایم را/ و همزادم را نشانه می­زنند/ با امضای مستعار   (همان ص 15)

شعر بالا بار شاعرانه اندکی دارد و ریتم وزن درونی محسوس را دارا نیست و همین سبب شده که ساختار آن در مجموع متوجه نثر شود پایان شعر نیز آن­گونه که باید مخاطب را قانع نمی­ کند و آنجا که از امضای مستعار صحبت می ­شود می­تواند فضاسازی مناسبی برای ادامه ­ی شعر باشد که این اتفاق نیفتاده است.

در شعر شماره­ ی یازده نیز جملات از لحاظ بار موسیقایی فقیرند اگر شاعر در این شعر و دیگر سروده ­های مشابه آن به مختصرگویی و استفاده نکردن از حروف ربط ملتزم می­شد به مراتب موفق ­تر عمل می ­کرد:

این روزها/ ضربان دلم/ تنظیم نیست/ مثل روح باران­زده­ ای که / چندین بار مرده است/ دیگر از تنگ شدن رگ­های روز/ پریشان نمی­شوم/ و گلایه­ های برزخیان را / تنها / با واژه­ هایی / در میان می­ گذارم/ که رویاهایم را نمی ­فهمند.       (همان ص 17)جای خوشوقتی این است که براهیمی شعر را جدی گرفته و برای دستیابی به قله ­های رفیع شعر اصرار و سماجت دارد به گونه­ ای که به زیبایی در آخرین شعر از مجموعه «کلاغباز حرفه­ای شده­ ام» بیان می ­کند:

یادتان باشد!/ روزی روزگاری / از زیر خاکستر همین کلمات/ بیرون می ­پرد/ پرنده­ ی ناشناخته ­ای/ و راز آتش را فاش می­کند. (همان ص61)

برای احسان براهیمی آرزوی توفیق و بهروزی روزافزون داریم. «شیراز- آذر 91»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 13:9  توسط احسان براهیمی  | 

اصلاحیه ی شعرهای شماره 40،19،8،2 از مجموعه ی "کلاغ باز حرفه ای شده ام" :

2

صبحگاهان

در موج های پیراهن ات

            گنجشک ها می خوانند یکریز    

و پنجه ی آفتاب

              می خراشد

                       خواب هایم را

مثل هر روز،

چند استکان

        می نوشم

             از برهنگی ات

کفش های لنگه به لنگه ام را می پو شم

و تابوق سگ

              نامریی می شوم    

                       در جستجوی نان

دلگیر از ستاره ها و سایه های روز

                           به خانه که بر می گردم

نیستی

تو سالهاست رفته ای!

و من از لبخند مرگ در آینه

                            می ترسم

با این همه

چند تکه از برهنگی ات را

                             می پوشم دوباره

و در عطر پونه های پیراهن ات

                                غرق می شوم .

8

بانوی دشتها و خاطره ها !

کودکی ام را

         گم کرده ام

                در آغوشت

دزدهای گردنه

          دنبالم می گردند

چگونه؟

چگونه ببوسم ات ؟!

که اسب های درون چشمانت

                               رم نکنند

بگذار

رد پای هم بازی هایم را

                     آتش بزنم !

19

مجسمه ی سرگردانﹺ آزادی

ای روسپیﹺ کوچک !

تو اخم های خیابان را بلدی

یاد گرفته ای

چگونه تن هایت را           

                جا بگذاری

                       در میدان های مه آلود

بی آنکه دلت

          برای گمشده ها

                         تنگ شود .

.

مجسمه ی سر گردانﹺ آزادی

ای روسپیﹺ کوچک !

تو عشقبازیﹺ جنازه ها را بلدی

یاد گرفته ای

چگونه مرگ را

          در آغوش بمیری

و عاشق نشوی

اما مرگ

       در آغوش ات نگیرد

و عاشق بمیرد .

40

نگاه های زیگزاگ ات

حسم را

ضعیف کرده و

            تاپ تاپ

                می نوازد عضلاتم را .

تازه

نوار قلبم

      شاهد است

که شما را

چند بار

در برزخ ملاقات کرده ام

و هر بار

که خطی از هیجان

              باز می ایستد

امتداد جاده را

           تکرار می کنم

                   در ذهن خیالپرداز پرستاری

که جهنم را تزریق کرد

                 در خواب هایم

و به شماره انداخت

نفست را

زیر بوسه های مزمن ام

تا بعضی ها

        روح را جدی نگیرند

و رمز دیدار با ابلیس را

                  در یک تصویر نیمه مدرن

                                              دنبال کنند .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 18:54  توسط احسان براهیمی  | 

 

مجموعه شعر کلاغباز حرفه ای شده ام را از این کتابفروشی ها بخواهید:

شیراز:

کتابفروشی دهقان : خیابان قصرالدشت حدفاصل سه راه باغشاه و چهار راه ملاصدرا

کتابفروشی برادر : نرسیده به سینما سعدی نبش کوچه ی14

کتابفروشی دانش : خیابان قصرالدشت ابتدای صورتگر

کتابفروشی سیوند :چهار راه حافظیه خیابان حافظ روبروی باغ جهان نما

کتابفروشی اسفند : میدان دانشجو اول ساحلی غربی نبش کوچه ی26

کتابفروشی جمالی : خیابان ملاصدرا نبش خیابان معدل روبروی بانک مسکن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 22:44  توسط احسان براهیمی  | 

من از ملال خود می گریزم

با نوشتن یک سطر

من از مرگ خود می گریزم

با نوشتن یک شعر

و من یک دسته گل ملال آور

به شما تقدیم می کنم در سیاهی شب

(بیژن جلالی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 22:4  توسط احسان براهیمی  | 

مجموعه شعر "کلاغباز حرفه ای شده ام"منتشر شد.

نمایشگاه بین المللی کتاب

(انتشارات آوای کلار)

سالن شبستان ـراهرو ۳ـ غرفه ی ۱۳ـ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:2  توسط احسان براهیمی  | 

یک شعر از مجموعه ی "کلاغباز حرفه ای شده ام"

نمی دانم ستاره ی مرده ی چند نفرم!

چند بهار

       فرو ریخته ام

                    در زمین

و تو هنوز

دلخوش به کهکشان کاغذی

از دست نوشته هایم

                   موشک می سازی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:19  توسط احسان براهیمی  | 

یک شعر از مسعود احمدی

((خودم و بقیه ی جماعت شاعر))

 

نمی دانم

این ساعت از جان من چه می خواهد

و این تکرار چرا دست از سرم بر نمی دارد

                                        تیک تاک را می گویم

تا کی

باید بدوم به دنبال لحظه ی بعد از این

و از عقب شکلی که هم خدا بپسندد 

                         هم کسی که صورتش را گم کرد

 

مگر چه کرده ام

که جز این کلاغ کسی به فکرم نیست

و خدا هم از سر ناچاری گاهی به من سر بزند

 

چرا نباید

هر صبح با بوسه و با این زمزمه ی تو بیدار شوم:

((اگر تنبلی کنی فرشته ها دلخور می شوند

                                            نان و شیر سرد

و ممکن است نه به ظهر برسیم    نه به میهمانی ملائک))

 

اصلاً چرا

وقتی می نویسم

به جای کلاغ تو نگران نباشی

وعوض آن پری کوچک

که هر پگاه پرده را کنار می زند سیاه مشق هام را تو نمره ندهی

 

نمی دانم

این کلاغ از کجا می داند که فعلاً باران در کجاست

و باران چرا هر جا که دلش می خواهد می رود

و حساب نمی کند که ما خیلی خسته ایم

                              خودم و بقیه ی جماعت شاعر را می گویم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 16:29  توسط احسان براهیمی  | 

انگار

در عمق خواب مرده ام

و بی اعتنا به پچپچه ی روز

ردپای کلماتم را

                 بر باد

                     دنبال می کنم.

 

                

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 13:55  توسط احسان براهیمی  | 

((۱))

از تنهایی ام گذشته است

اما

به انفرادی ات برمی گردم

هزار و یکمین شبم را

                     خودکشی می کنم

                                         در آغوش ات

تا باور کنی

چقدر

عاشق ات هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 14:22  توسط احسان براهیمی  | 

آیا امضا به زبان تعلق دارد؟ ویا به زبان کسی؟مثلا" امضای نیما به زبان نیما؟ و امضای حافظ به زبان حافظ؟و یا بعکس این دو سهمی در یکدیگر دارند؟

زبان های اصیل با ما می مانند و یا ما را در خود نگاه می دارند.یعنی زبان اثر ما را به بیرون اثر نمی برد.در حجم خالی ای که شاعر آنجا برایمان جا گذاشته است نگاهمان می دارد (ساکنمان می کند)و بیرون اثر را در همان حجم خالی به ما می دهد و یا ما آن را با چیزهایی از بیرون اثر پر می کنیم.و با همین مکانیسم است که زبان  صاحب زبان را حذف می کند.و حیات نوشت در همین حذف است.حذف آنکه می نویسد.حذف او و امضای او.این است که نوشت های اصیل امضای صاحبشان را در دل متن و در خود دارند و نه در پای صفحه با خود.

یدالله رویایی(منِ گذشته :امضا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 15:44  توسط احسان براهیمی  | 

صبحگاهان

در موج های پیراهن ات

                گنجشک ها می خوانند یکریز

و پنجه ی آفتاب

            می خراشد

                    خوابهایم را

 

مثل هر روز

چند استکان

      می نوشم از برهنگی ات

کفش های لنگه به لنگه ام را می پوشم

و تا بوق سگ

         نامریی می شوم

                      در جستجوی نان 

 

دلگیر از سایه ها و ستاره های روز

                           به خانه که بر می گردم

نیستی

تو سالهاست رفته ای

و من از لبخند مرگ در آینه

                            می ترسم

 

با این همه

چند تکه از برهنگی ات را

                      می پوشم دوباره

و در عطر پونه های پیراهن ات

                          غرق می شوم.           

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 13:41  توسط احسان براهیمی  | 

بعد از مدت ها انتظار و پیگیری ناشر محترم اولین مجموعه شعرم

"کلاغباز حرفه ای شده ام"با حذف و اصلاحیه چند شعر مجوز چاپ گرفت...

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:45  توسط احسان براهیمی  |